رضا قليخان هدايت
2144
مجمع الفصحاء ( فارسي )
زر مغشوش كم بهاست ترنگ * زعفران مزور است زرير بىقرار است همچو آب سراب * دود تيره است همچو ابر مطير تو مزورگرى مكن چو جهان * خاك بر من مدم به نرخ عبير كه چو موشان نخورد خواهم من * زهر داروى تو به بوى پنير هم در صفت انسان كامل و نصيحت گويد نبينى بر درخت اين جهان بار * مگر هشيار مرد اى مرد هشيار درخت اين جهان را سوى دانا * خردمند است بار و بىخرد خار نهان اندر بدان نيكان چنانند * كه خرما در ميان خار بسيار تويى بار درخت اين جهان نيز * درخت راستى بارت ز گفتار نماند جز درختى را خردمند * كه بارش گوهر است و برگ دينار سخن پيش سخندان گوى ازيرا * كه بىنقطه نگردد خط پرگار سخن را تا ندارى پاك چون زنگ * ز دلها كى زدايد زنگ و زنگار ز جهل خويش چون عارت نيايد * چرا دارى همى ز آموختن عار سبكبارى كنى دعوى و آنگاه * گناهان كردهاى بر پشت انبار چو كفتارى كه بندندش بعمدا * همىگويند كاينجا نيست كفتار در ذكر بعضى از حالات شباب خود فرموده تا كى تو به تن برخورى از نعمت دنيا * يكچند به جان از نعم دانش برخور بىسود بود هرچه خورد مردم در خواب * بيدار شناسد مزه را منفعت و ضر خفته چه خبر دارد از چرخ و كواكب * تا راز چه راند است در اين گوى مغبر اين خاك سيه بيند و آن دايرهء سبز * گه تيره و گه روشن و گه خشك و گهى تر بيدار شو اى خفته چهل سال به خوشخواب * بنگر كه ز يارانت نماندند كس ايدر گر راه نيابى نه عجب دارم زيراك * من چون تو بسى بودم گمراه و مسخر بگذشت ز هجرت پس سيصد نود و چار * بنهاد مرا مادر بر مركز اغبر